_ بعضی وقتها فکر میکنم شاید بهتر بود این وبلاگ اسمم رو همراه خودش نداشت.نمیدونم شاید حرفهایی بخواهم بزنم که در دنیای مجازی از زبان یک آدم مجازی باشد.اما وقتی اسم و فامیلم روی آدرس وبلاگ هست کم می آورم! کلا آدم مرموزی نیستم و کشف تفکراتم به راحتی کشف یک چتر نجات نارنجی در چمنزار سبز است! یک طرفم میگوید تو که نه چیز مخفی داری نه سیاسی نویس هستی دیگه چه نیاز به اینکه وبلاگت رو عوض کنی.اما طرف منطقیم بدجوری زور میزنه که وبلاگم رو عوض کنم. اگر اینکار بشه میشه بار سوم! فکر کنم اولیش مال 6-7 سال پیش بود.به هر حال اگر عوض کردم دفترچه یادداشتم رو ، حتما به دوستان صمیمی اطلاع خواهم داد تا مبادا اراجیف مرا از دست بدهند!!!!!
_ در شرکت قبلی مدیری داشتیم که از گوجه بدش میومد! گوجه که چه عرض کنم کلا باید گفت از چی خوشش میومد!چون تعدادشون خیلی کمتر بود.از زمان کارشناسیش تو شرکت ..... میشناختمش. همیشه لپ تابش تو بغلش از این اتاق به اتاق دیگر میرفت! من که مستقیما باهاش در ارتباط کاری نبودم اما گویا خیلی جاها کارای شرکت رو به خوبی راه میانداخت.چند وقت پیش در یک مهمانی اتفاقی دیدمش و کلی خوشحال شدم.بعید میدونم خواننده این وبلاگ باشد.نمی دونم چرا ازش مینویسم اما آدم مرموزی بود و همیشه لبخند بر لب! به هر حال منکه به عنوان یک دوست روش حساب میکنم.هر جا هست موفق باشد.....







